Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

امروز در حالی که مثل همیشه داشتم با خودم کلنجار می رفتم توی بزرگراه همت پسری رو دیدم که داشت بی هدف کنار بزرگراه قدم می زد.دستش رو به یقه اش گرفته بود و می کشید.انگار می خواست خودش رو از یه چیزی رها کنه..یه چیزی که درونش رو سخت می فشرد.انگار....انگار می خواست دنیا را با تمام وجود با لا بیاره.

فکر کردم چند بار توی روزمی خوایم رها بشیم.چند بار سنگینی مبهمی از زندگی رو احساس می کنیم...انقدر که به مرز خرد شدن می رسیم و اونوقت..دوباره زندگی است که با تمام سنگینی در ما جاری می شود.ودوباره...و دوباره..ودر تمام زندگی پی چیزی این سیر دایره وار را تکرار می کنیم.

پی چیزی مبهم..

چیزی مبهم که همیشه ما را می خواند...

اما

به راستی ان مبهم همیشگی راه گریزی است از این سیر دایره وار؟

اصلا چه اهمیتی دارد؟

چه اهمیتی دارد مدام به این فکر کرد که به کدامین سو باید نگریست؟

بهتر نیست با تمام وجود زندگی را بالا آورد ..............

به قول فروغ:

من از زمانی

که قلب خود را گم کرده است می تر سم

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

نهایت تمامی نیروها

پیوستن است

پیوستن به اصل روشن خورشید

و

ریختن به شعور نور......

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin